تبلیغات
kamran & Hooman - قسمت پنجم داستان " عاشق همیشگی "
 
kamran & Hooman
سلطان سرزمین عاشقان کامران و هومن
صفحه نخست               تماس با مدیر          پست الکترونیک             RSS               ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : niloo M
نویسندگان
نظرسنجی
اگر به تو بگن تو میتونی همیشه در کنار کامران و هومن باشی و تمام علاقه خودتو بهشون بیان کنی یعنی به طور کلی میتونی باهاشون زندگی کنی اما دیگه به هیچ عنوان نمیتونی خانواده ات رو ببینی ، کدوم رو انتخاب میکینی؟؟





سلام...........

من گریه ام میاد.............مامااااااااااااااااااااااااااااااااااانیییییییییییییییییییییییییییییییی.................................

فردا باید برم مدرسه......نمییییییییییییییییییییییییییییییییخواااااااااااااااااااااااااااااااااام............

اونجوری دیگه خیلی دیر به دیر آپ میکنم..........

راستی خوبید شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم روز آخریه بیام آپ کنم که مطمئنما از فردا حسرتش توی دلم میمونه.............

دستای پینه بسته

پاهای خیلی خسته

زندگیش در هم شکسته

روزگارش خیلی مهزون

فکراشم شدن پریشون

شاید شد بی دین و ایمون

همه جا دلش می گرده

شاید که یه روز برگرده 

تو چشام بازم بخنده

با نوای عاشقونه

دو کلام بی هیچ بهونه

بگه با من مهربونه

اگه از من خیلی دوره

چون دلش غرق غروره

دل من هم صبوره

همیشه چشام به راهه

پلکای خستم گواهه

شب و روز من سیاهه

ای خدا یه لطف به من کن

زندگیم رو تو عوض کن

بینمون صفا به پا کن

دوستان عزیز داستان در ادامه مطلب

قسمت پنجم داستان " عاشق همیشگی "

یه دفعه تمام بدن باران لرزید..............

یه لبخند تلخی زد و گفت : نگفتم هومن !!!!!

هومن خندید و گفت : دست شما درد نکنه باران خانم.......فکر کردی من دروغ میگم دیگه......بابا باور کن واقعیه..............

دریا با تعجب داشت به هومن و باران نگاه میکرد و گفت : به به ...........خوب باهم گرم گرفتین ها!!!!!!!خالا اینجا چه خبره ؟؟؟؟هومن یعنی چی باور کن واقعیه ؟؟؟؟؟مگه قرار بود الکی باشه!!!

هومن خندید و گفت : بابا بچه ........بچه......بزار الان میگم.................بچه حلال.....آهان بچه حلال زاده ای دیگه.......

بعد دریا زد زیر خنده.....

هومن : به چی میخندی ؟؟؟؟؟

دریا : به فارسی حرف زدنت....خیلی با نمک حرف میزنی........

هومن : هه هه هه.....خنده نداش که ...........من کلی از عمرم رو اینجا بودم....

دریا : خیلی خوب بابا.....خوب حالا موضوع چیه ؟؟؟؟؟

هومن گفت : آهان .........از اون وقتی که باران خانم به هوش اومدن همش فکر میکنه توی خیالاته......بعدشم منم هر چی دارم براش توضیح میدم که این reeally ولی باور نمیکرد.....آهان منظورم واقعیه بودااااااا.......دیگه خلاصه آخر سرم گفت که اگه یه خیال باشه الان صدای تو میرسه که همون موقع گفتی باراااااااااااان...........نمیشد یه خورده دیر تر میومدی!!!!!!بابا بچه رفته توی شُک...

دریا : نه بابا.....رفتم دارو هارو بگیرم...خوب بالاخره باید میومدم که.......پس موضوع از این قراره!!!!!!!میدونی چیه باران خیلی شمارو دوس داره و همش توی خوابهاش شمارو میبینه .........و از این جور چیزا......راستی زمان و مکان و اینارو بهش توضیح دادی که!!!!

دست دریا توی دست باران بود .....همون موقع باران دست دریا رو محکم فشار داد که یعنی دیگه چیزی نگه.

بعد هومن گفت : منم همه ی فن هامو دوست دارم.........زمان و مکان ؟؟؟؟؟؟نه بابا......تا میخواستم توضیح بدم.......

یه دفعه دریا پرید وسط حرف هومن و گفت : چییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟توضیح ندادییییی؟؟؟؟خوب واسه همین رفته توی عالم خیالات دیگه....

دریا میخواست واسش توضیح بده که یه دفعه هومن گفت :

اِ اِ اِ...........ببین عجب دوره زمونه ای شده هاااااااااا.........ساف ساف توی چشای آدم نگاه میکنن و وسط حرف بزرگترشون میپرن ......

دریا خنده اش گرفت و گفت : خیلی خوب بفرمایییییییییید جناب آقای بزرگتررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر........

هومن صداشو ساف کرد و گفت : خوب داشتم میگفتم...آهان میخواستم براش توضیح بدم که یه دفعه خودش کل موضوع رو برام تعریف کرد.........منم که دهنم از تعجب باز مونده بود بهش گفتم ای کلک پس همشو بیدار بودی که باران گفتش که نه و اینارو همش رو توی رویام دیدم.........

دریا خندید گفت : جناب آقای بزرگتر مارو سرکار گذاشتی هااااااا......بعنی چی؟؟؟؟توی اینارو همش توی رویاهاش دیده؟؟؟؟؟ مگه علم غیب داره......یا....یا جادوگره؟؟؟؟هاااان؟؟؟

هومن که خنده اش گرفته بود گفت : من نمیدونم......میخوای باور کن میخوای نکن.....فقط اینکه یا علم غ....غی..آهان علم غیب داره یا جادو.......

باران یه اخمی کرد و گفت : نخیرررررررررررر.....نمیخواد بقیشو بگید......نه علم غیب دارم نه جادوگرم........فقط اینارو توی خواب و رویاهام همون موقع دیدم.......

دریا یه نگاهی به چشای درشت و عسلیه بران کرد و گفت : به به......چه عجب......باران خانم ما بالاخره یه چیزی گفتن......

باران هنوز اخم کرده بود....

دریا که شیطونیش گل کرده بود گفت : یقین دارم که اینا همش یه نقشه بوده برای دیدن هومن.....نه؟؟؟؟ آخه دختر به چه قیمتی؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟به قیمت دیدن عزرائیل.............حالا دیدی گفتم برات کارت دعوت فرستاده؟؟؟؟؟

باران که دیگه داش منفجر میشد گفت : واااااااااای..........دوباره شروع کردی تو ؟؟؟؟

هومن پقی زد زیر خنده و قضیه عزرائیل که دریا براش تعریف کرده بود یادش اومد و گفت : آهان.....راستی دیدیش؟؟؟سلام مارو که بهش رسوندی دیگه؟؟؟؟؟

بارن که دیگه داش منفجر میشد گفت : به به....دریا خانم میبینم برای اذیت کردن من یار جمع کردی!!!!!!من که برات دارم....

دریاخندید و گفت : آهان راستی قرار شد سوالای شب اول قبر رو بهم تقلب بدی....بدو بگوووووووووووووو...

باران گفت : وایییییییی......بزار من بمیرم بعد اینجوری بگووووووو......یه وقت نگی خدای نکرده هااااااااا.....باشه ؟؟؟

دریا گفت : باشه اتفاقا الن میخواستم بگم اما گفتی نگو .......باشه نمیگم...

باران : روتو برم.......

و بعد دریا و هومن کلی از عزرائیل صحبت کردن و در این حین باران داشت منفجر میشد که یه دفعه با داد گفت : میشه بس کنید؟؟؟ با دوتاایتونم........

یه دفعه هم هومن و هم دریا دست به سینه وایسادن و دیگه حرفی نزدن که یه دفعه باران گفت : اوووووووو.......چرا شما اینجوری شدین......مگه چی گفتم؟؟؟؟توروخدا نگاهاشون کن.....این این بچه های کلاس اولی دست به سینه وایسادند....خیلی خوب بابا ببخشید دیگه که داد زدم باشه ؟؟؟؟؟

بازم شکوت کرده بودن....

باران با حالت معصومانه ای گفت : دلتون میاد با من قهر کنید ؟؟؟؟؟؟و بعد بریده بریده گفت ب ب خ ش ی د

بعد دریا رو کرد به هومن و گفت : ببخشیمش؟؟؟

هومن گفت : بزار فکر کنم.......باشه....

باران : اوه ...چه قیافه ای هم واسم میگرن ها.......

یه دفعه با هم گفتن : نمیخوای قهر میکنیم هاااااا...

باران : باشه باشه...چشم....

دریا با حالت شیطنت آمیزی گفت : بارااااااااااان......یه سورپرایز برات دارم...

بارن خندید و گفت : سورپرایز های تو که همیشه عجیب غریبه.......خوب چیه ؟؟؟؟؟

دریا پلاستیک داروهارو آورد بالا و گفت : نگاه دکتر یه آپول خوشمله خوشمل برات نوشته که باید بزنی....البته باید بزنی به دستت هاااااا

به دفعه اشک باران در اومد و گفت : بی مزه......وبعد رو کرد به هومن و لباشو جارو کرد و گفت : هومن من میترسم.....

هومن که خنده اش گرفته بود گفت : اوووووو.....واقعا اینقدر میترسی؟؟؟؟گریه نکن مامانی....الان میرم برات شیشه شیرت رو میارم......آروم باش......

و بعد همه خنده شون گرفت ....

باران با همون حالت گفت : هووووووووووووووومن....نه....یعنی آقای دکتررررر میشه شما برام بزنی؟؟؟؟؟؟

هومن تعجب کرد و گفت : شوخیت گرفته ....من؟؟؟؟نه بابا........منکه...

وبعد تاداش میرفت دنبال پرستار باران پرید وسط حرفش و گفت : نهههههه....جدی گفتم ........خواهش میکنم.....توروخدااااا.... من شنیدم شما دکتری بلدین و رشته تون این بوده که بعد اومدین و خواننده شدین...

هومن خندید و گفت : یه جوری حرف میزنی دل آدم میسوزه باشه ولی من خیلی وقته که آمپول نزدم لگه.....

باران خندید و گفت : میدونم..اشکالی نداره....

دریا که از تعجب دهنش باز مونده بود گفت : هومن جان واقعا قبول کردی؟؟؟؟؟

هومن گفت : باران خیلی با نمک حرف میزنه...دلم واسش سوخت....

باران توی اون مدت داداش به چشمای هومن نگاه میکرد و هیچ دردی رو حس نکرد.......

وقتی آمپول تموم شد هومن گفت : اگه درد اومد ببخشید

باران گفت : گفتم که هر کاری برام بکنی شیرینه.........

هومن بازم به روی خودش نیورد.....

هومن به ساعتش نگاه کرد و گفت : ای واییییییییی.....به کامران گفتم زود میام....وای..چه قدر زود گذشت....الان سه ساعت دیر کردم....ئای لابد الان کلی نگران شده....

باران گفت : وای...ببخشیدااا...کلی توی زحمت افتادین. بفرمایید برید تا دیر نشده.....

بعد هومن لا دریا روبوسی کرد و با یه لبخند از اونجا رفت ........................

صبح روز بعد.....(داخل بیمارستان )

هومن : میگم کتی شکلم خوبه ؟؟؟؟؟

کتی گفت : واااااااااااااااااای هومن....از صبح تا حالا صد بار این سوالو ازم پرسیدی......مگه میخوایم بریم عروسی؟؟؟؟؟داریم میریم ملاقات مریض .....آره خوشگلی گلم.....مثه همیشه

هومن خندید و گفت : خودم میدونستم...

کتی یه اخم کرد و گفت : بازم دوباره رو بهش دادم هاااا....

کامران : هومن گفتی کدوم اتاقه؟؟؟؟

هومن : چی؟؟؟آهان وایسا.....اتاق 116

بعد همه رفتن به طرف اون اتاق.....

هومن جلوتر از همه رفت و در زد و گفت : باران خانم.....با اجازه.......

وقتی در رو باز کرد همه یه پیر زن مسن رو دیدن که با اخم به فرانسوی گفت : مدم آزارااااااا...از اینجابرید......

بعد کامران و کتی بلند زدن زیر خنده..........

کامران گفت : وای....این بارانه؟؟؟اولالا.......ولی فکر نکنم  19 سالش باشه ها!!!!!

هومن که جا خورده بود گفت : بیمزه ها نخندید و بهد رفت سمت پرستاری که اونجا بود و به آمریکایی گفت : مریض اتاق 116 کجاس؟؟؟

بعد با اخم و ناراحتی اومد سمت کامران گفت : خوب چی شد ؟؟؟؟؟

هومن با ناراحتی گفت : رفته............

کتی گفت : اینقذر زود!!!!!

هومن گفت : آره...پرستاره گفت به اصرار دریا صبح زود رفتن......

کامران گفت : خوب ناراحت نباش بزار ببینم آدرسشو میتونم بگیرم....

کامران و هومن و کتی رفتن سمت پذیرش و هرچی اصرار کردن آدرسشون رو ندادن........

هومن خیلی ناراحت شد و یه دفعه به قطره اشک مثل مرواری از چشماش افتاد پایین.....

کامران که این لحظه رو دید گفت : اووووووو....چیزی نشده که ......حالا سعی می کنیم آدرسشو پیدا کنیم....راستی نکنه عاشق شدی........

هومن خندید و گفت : نه بابا ....عاشق نه...چیزه.....

کتی خندید و گفت : آقای قهرمان میخواد کسی رو که نجات داده ملاقات کنه......

هومن گفت : نخیرررررررر.....

بعد یه آهی کشید و گفت : اصلا بیان بریم......ولش کنید........

هومن همش سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده....اما دلش مثل اون هوا ، بارونی بود...................

خوب بچه ها اینم از داستان.....

اگه بد بود ببخشید...

میخواستم یه روز مونده به مدرسه ها یه آپی کرده باشم.......

نظر یادتون نره هااااا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
.: Weblog Themes By Pichak :.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


كد بارش قلب


ابزار وبلاگنویسان
p30java
داغ کن - کلوب دات کام
 
   

تبادل لینک

خرید بک لینک

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

كد تقویم

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس