تبلیغات
kamran & Hooman - سلامی دوباره...
 
kamran & Hooman
سلطان سرزمین عاشقان کامران و هومن
صفحه نخست               تماس با مدیر          پست الکترونیک             RSS               ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : niloo M
نویسندگان
نظرسنجی
اگر به تو بگن تو میتونی همیشه در کنار کامران و هومن باشی و تمام علاقه خودتو بهشون بیان کنی یعنی به طور کلی میتونی باهاشون زندگی کنی اما دیگه به هیچ عنوان نمیتونی خانواده ات رو ببینی ، کدوم رو انتخاب میکینی؟؟





پنجشنبه 12 آبان 1390 :: نویسنده : niloo M

سلام بچه ها خوبییییید؟؟؟؟؟؟؟

میدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود؟؟؟؟؟واقعا ببخشید.........

دو هفته پیش میخواستم آپ کنم که وای رفتم بیمارستان......تحوع،سر درد،اسهال،سرگیجه و........

هفته پیش هم رفته بودیم خونه مادر بزرگم.......(دیگه نشد)

ولی امروز به خاطر شما اومدم........به خاطر شما دوستای گلللللللللل و کامران و هومن عزیز......

کلا میگم ببخشید باشه؟؟؟؟؟/

راستی.....................

تولد کامران و هومن نزدیک.....وایییییییی دارم بال در میارم........

راستی بچه ها قبل از داستان می خوام چند تا عکس براتون بزارم :

الهیییییییییییییییییییییییییییییی

qpq3xmayadkbenz5timk.jpg

واااااااییییییییی..........از طرف من هم بوووووووس

p57gmjuryy4fvcerwp.jpg

به چی نگاه میکنیییییییی؟؟؟؟مشکوک شدی؟؟؟؟یا نهههه عاشق شدی؟؟؟؟؟؟

4qfe22ted88u7n1zis85.jpg

قسمت ششم داستان "عاشق همیشگی" :

(بچه ها این تکرار قسمتی از قسمت ششم که فکر کردم یادتون رفته باشه)

صبح روز بعد.....(داخل بیمارستان )

هومن : میگم کتی شکلم خوبه ؟؟؟؟؟

کتی گفت : واااااااااااااااااای هومن....از صبح تا حالا صد بار این سوالو ازم پرسیدی......مگه میخوایم بریم عروسی؟؟؟؟؟داریم میریم ملاقات مریض .....آره خوشگلی گلم.....مثه همیشه

هومن خندید و گفت : خودم میدونستم...

کتی یه اخم کرد و گفت : بازم دوباره رو بهش دادم هاااا....

کامران : هومن گفتی کدوم اتاقه؟؟؟؟

هومن : چی؟؟؟آهان وایسا.....اتاق 116

بعد همه رفتن به طرف اون اتاق.....

هومن جلوتر از همه رفت و در زد و گفت : باران خانم.....با اجازه.......

وقتی در رو باز کرد همه یه پیر زن مسن رو دیدن که با اخم به فرانسوی گفت : مدم آزارااااااا...از اینجابرید......

بعد کامران و کتی بلند زدن زیر خنده..........

کامران گفت : وای....این بارانه؟؟؟اولالا.......ولی فکر نکنم 19 سالش باشه ها!!!!!

هومن که جا خورده بود گفت : بیمزه ها نخندید و بهد رفت سمت پرستاری که اونجا بود و به آمریکایی گفت : مریض اتاق 116 کجاس؟؟؟

بعد با اخم و ناراحتی اومد سمت کامران گفت : خوب چی شد ؟؟؟؟؟

هومن با ناراحتی گفت : رفته............

کتی گفت : اینقذر زود!!!!!

هومن گفت : آره...پرستاره گفت به اصرار دریا صبح زود رفتن......

کامران گفت : خوب ناراحت نباش بزار ببینم آدرسشو میتونم بگیرم....

کامران و هومن و کتی رفتن سمت پذیرش و هرچی اصرار کردن آدرسشون رو ندادن........

هومن خیلی ناراحت شد و یه دفعه به قطره اشک مثل مرواری از چشماش افتاد پایین.....

کامران که این لحظه رو دید گفت : اووووووو....چیزی نشده که ......حالا سعی می کنیم آدرسشو پیدا کنیم....راستی نکنه عاشق شدی........

هومن خندید و گفت : نه بابا ....عاشق نه...چیزه.....

کتی خندید و گفت : آقای قهرمان میخواد کسی رو که نجات داده ملاقات کنه......

هومن گفت : نخیرررررررر.....

بعد یه آهی کشید و گفت : اصلا بیان بریم......ولش کنید........

هومن همش سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده....اما دلش مثل اون هوا ، بارونی بود...................

شروع قسمت ششم

(یک سال بعد)

باران شده بود مثل دیونه ها......توی روز اصلا از اتاقش بیرون نمیومد مگر به اصرار دریا.....

از اون ماجرا یک سال می گذشت و باران دیگه کامران و هومن رو ندیده بود.......

اون دیگه باران قبلی نبود......باران یادش به حرف دوستش ماری افتاد " اگه کامران و هومن رو ببینی بیشتر

عاشقشون میشی...."

باران پیش خودش گفت : ماری راست میگفت.....وای هنوز اون نگاه هومن وقتی بهوش اومدم یادمه......

زانو هاشو بقل کرد و به پوستر توی اتاقش نگاه کرد.......(عکس هومن)

یه دفعه زد زیر گریه و گفت : خیلی بی معرفتی ......قلبمو دزدیدی و رفتی....وایییی.....هومن کاشکی بودی...

کاشکی بودی تا من با کولبارم توی چشمای قشنگت سفر میکردم......کولبارم اصلا سنگین نیست....

بعد با گریه گفت : غم  و تنهاییییی.

یه دفعه با صدای دریا به خودش اومد.....

دریا : واااااا باران.....دیونه بودی دیونه تر شدی ......چت شده ؟؟؟؟

باران با صدای لرزون گفت: هیچیییییییییییییی.....هیچییی.....عاشق شدم گناه که نکردم.....بعدشم مگه تو

بلد نیستی در بزنی؟؟؟؟هان؟؟؟

دریا اومد چهار زانو روبرو باران نشت و گفت: چرا  خانومی در زدم....نشنیدی...

بعد اشکای بارون روآروم پاک کرد و گفت: چرا داری باخودت اینجوری می کنی؟؟؟میدونی اگه هومن ایجا بود چقدر

ناراحت میشد؟؟؟؟؟

باران: حالا که نیست....

دریا : باران جونم آخه تو از کجا میدونی اون موقع هومن اومده بود ملاقاتت ؟؟؟؟هان؟؟؟بابا اون یه خواننده است...

اینقدر کار داره که اصلا وقت نمیکنه به خودش برسه....بعدشم ما با گروه موسیقی vlely love قرار داد بسته بودیم

و همون صبح آقای وایت زنگ زد و گفت که...

باران نزاشت حرف دریا تموم شه با عصبانیت گفت: قرار داد بسته بودیم که بسته بودیم....چیکار کنم.....

خوب بهش میگفتی بیمارستانم.....اگه هم مرده بودم لابد باید مرده ام رو میوردم هان؟؟؟

دریا : نه عزیزم....خدا نکنه...

راستی یه خبررررررر

باران : چییی؟؟؟ لابد یه قرار داد جدید پیدا کردی ؟؟؟آره ؟؟؟

دریا خندید و گفت : نهههههه.....فکر کنم برای تو بهتر از اون باشه....

بعد بلند شد و دست باران و کشید و داد زد : بلند شو دیگه......بلند شو....

باران جیغ زد و گفت : اوووووووو....چته؟؟؟دستم رو کندی دیونه ...خوب بیا بلند شدم....

دریا : آهااااان...حالا شدی دختر خوب....

بعد همونطور که دست باران توی دستاش بود از پله ها دوید پایین

باران گفت : دریاااااااااااااااااااااااااا.....چته شده؟؟؟مثل اینکه تو دیونه تر از منی ها؟؟؟چرا اینجوری میکنی تو ؟؟؟

وقتی رسیدن پایین دریا باران رو هل  داد روی کاناپه و خودشم کنارش نشت...

باران با تعجب گفت : دیگه شک ندارم یه چیزیت شده....

دریا خندید و گفت : نخیرررر.....اول برو دو تا نسکافه بریز بیار زمستونیه مردم از سرما....

باران اخم کرد و گفت : نه بابا....نچای یه وقت امر دیگه ای نیست؟؟؟

دریا شکل صورتش رو مظلوم کرد و گفت: بارااااااان!!!!باران جون ....برودیگه....

باران بدون اینکه حرفی بزنه رفت....

دریا روی کاناپه بود و تی وی رو روشن کرد یه خورده با شبکه ها ور  رفت و جیغ زد و گفت : باراااااااااااان .....

کامراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان و هووووووووووووووووووووووومن

باران تا اسم هومن رو شنید هل شد ......نسکافه از دستش ول شد افتاد روی زمین و شکست

باران جیغ زد : آیییییییییییییییییییییییییییییییی سوختم .....

و بعد سریع رفت توی حال......

توی تی وی دید کامران داره حرف میزنه....اومد کنار دریا نشست و یه نگاه پر معنایی بهش کرد و گفت :آخه به تو هم میشه گفت انسان؟؟؟نمیتونستی از همون اول عین آدم بهم بگی؟؟؟

دریا آروم گفت : باران....ببخشید.....

دریا یه نگاه کرد به دست باران و گفت : وایییییی...دستت سوخت خیلی درد میکنه؟؟؟؟

باران که روش به تی وی بود گفت : نه.....اونو ولش کن.....نگاه کن ....نگاه کن هومن چه جوری شده؟؟

دریا یه نگاه کرد و گفت : کوووو؟؟؟چه جوری شده؟؟؟

باران : نگاه....دیگه مثل اون روزا نمیخنده....نگاه کن.....الهی فدش بشم...

دریا گفت : آره آره.....من میدونم چرا...عاشق شده...

باران یه نگاه کرد به دریا و گفت : واقعاااااا؟؟؟؟یعنی عاشق کی شده؟؟؟

دریا : خوب معلومه عاشق تو دیگه.......

باران یه جیغ کشید و گفت : واقعااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از کجا فهمیدی؟؟؟وایی...

دریا زد زیر خنده 

باران یه نگاهی بهش کرد و گفت : چیه...به چی میخندی؟؟

دریا جواب نداد و داش از خنده غش می کرد...

باران داد ز و گفت : با تو ام....به چی میخندی تو؟؟

دریا  بریده بریده گفت : به....وای خدا مردم از خنده....یه سادگی تو....واقعا فکر می کنی هومن عاشقت شده؟؟؟

باران که کلی عصبانی شده بود گفت : واااااا....هه هه خیلی با مزه بود.....بابا  با نمک...

بعد باران بالش رو برداش و زد توی سر دریا ....دریا هم یه میوه پرت رد توی صورت باران....

که دفعه باران گفت : واااااااااااااااااااای.....بزار ببینم دارن چی میگن....بعدا به حسابت میرسم...

مجری از هومن پرسید : هومن جان شما اصلا پیگیر نشدید ببینید این خانومی که نجات دادید  کی بود؟؟؟

هومن خیلی آروم گفت : چرا...روز بعد رفتیم توی بیمارستان ملاقاتی اما پرستار گفت که رفتند....

تا هومن این حرف رو زد باران زد زیر گریه و گفت : دیدی گفتم اومدن ملاقاتی...دیدی گفتم.....

یعد دریا اومد جلو و گفت : خوب ...من......من که نمدونستم....آخه آقای وایت..

باران نزاشت حرف دریا تموم بشه و با داد گفت : که آقای وایت زنگ زد ..آره؟؟اصلا میدونی چیه این آقای وایت یره

بمیره...همون بهتر که از گروه lovely girls  اومدم بیرون.....

دریا : آروم تر....

باران : آروم؟؟؟؟نمیخوااااااااااااااااام.....میخوام داد بزنم هووووووووووووووووووووومن...

بعد چاقو رو برد به طرف دستش که هومن موقع دریا چاقو رو از دستش گرفت و دستش خون اومد.

بعد چاقو رو پرت کرد اون ور و داد زد : تو رو خدا آروم باش...........

باران آروم شد و به دست دریا نگاه کرد و گفت : دریا..دستت داره خون میاددد...

دریا گفت : ولش کن خونش خودش بند میاد...دست تو هم بد جور سوخته هااااااااا...

بعد دوتا ایشون یه دستمال برداستن و دست هم رو بستن....

به هم نگاه کردن و با هم گفت : ببخشید..

روبه هم کردن و خندیدن...

دریا رو به بارون کرد و گفت : پس آشتی..

باران : منکه قهر نبودم...ولی آشتی....

توی خونه ی کامران و هومن

هومن نشت روی کاناپه  و سرش رو بین دو تا دستاش گرفت و یه آه بلند کشید...

کامران گفت : هومن....چت شده؟؟

 

نذار امشب  با یه بغض سر بشه ، بزن زیر گریه چشات تربشه

بذار چشماتو خیلی آرووم رو هم ، بزن زیر گریه سبک شی یه کم

یه امشب غرور رو بذارش کنار ، اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که ، نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه , اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی , نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو ، نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی نمی تونی یادش نباشی    به این آسونی

نذار امشب هم با یه بغض سر بشه ، بزن زیر گریه چشات تربشه

بذار چشماتو خیلی آرووم رو هم ، بزن زیر گریه سبک شی یه کم

خوووووووووووووووووب بچه هاااااااااا....اینم از داستان....

اگه بد بود یا غلط املایی داشت ببخشید

نظر یادتون نره...

بااااااااااااااااااااای

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
.: Weblog Themes By Pichak :.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


كد بارش قلب


ابزار وبلاگنویسان
p30java
داغ کن - کلوب دات کام
 
   

تبادل لینک

خرید بک لینک

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

كد تقویم

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس