تبلیغات
kamran & Hooman - عاشق همیشگی
 
kamran & Hooman
سلطان سرزمین عاشقان کامران و هومن
صفحه نخست               تماس با مدیر          پست الکترونیک             RSS               ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : niloo M
نویسندگان
نظرسنجی
اگر به تو بگن تو میتونی همیشه در کنار کامران و هومن باشی و تمام علاقه خودتو بهشون بیان کنی یعنی به طور کلی میتونی باهاشون زندگی کنی اما دیگه به هیچ عنوان نمیتونی خانواده ات رو ببینی ، کدوم رو انتخاب میکینی؟؟





چهارشنبه 2 شهریور 1390 :: نویسنده : niloo M

سلام.سلامی به تعداد نر هایی که برای این وبلاگ میزاری.چون ارزش این وبلاگ با نظرای شما مشخص میشه. خوب تابستون با همه ی خاطرارتش دیگه داره نفس های آخرش رو میکشه وبوی ماه مهر و مدرسه ها که خودم اصلا دوسش ندارم به مشام میرسه.خوب بیشتر از این نمیخوام داغ دلتون رو تازه کنم.....

بچه ها میخوام براتون یه داستان به نام "عاشق همیشگی" بزارم.خوب فکر کنم خوشتون بیاد......

قسمت اول داستان "عاشق همیشگی"

دریا: باران چیزه......بیا نریم.دریا طوفانیه....خوب بزار یه روز دیگه.......

منم که داشتم از خنده قش میکردم گفتم:خوب آره تو که همیشه طوفانی بودییییییییییییییییی....

دریا خیلی اعصبانی شده بود گفت:بی مزه.من دارم این دریایی رو میگم که جنابالی میخواین برین توش شنا کنید......

نمیدونم چرا یه چیزی منو به طرف دریا می کشوند با این که امواج خیلی خشن بودن و دریا هم آروم نبود اما بازم دوس داشتم برم توش شنا کنم.....

دریا:آهای.بارااااااااااان.کجایی؟؟؟؟دارم باهات حرف میزنم هااااااااااااااااااااا........یوهو..

دریا دست شو جلو صورتم تکون داد و من یه دفعه گفتم:هاااااان؟؟آره آره چی میگفتی؟؟؟

دریا دستشو گذاش دور کمرشو گفت :دستتون درد نکنه خانوم سه ساعت دارم براتو روضه میخونم؟؟؟؟؟؟میگم دریا زیاد آروم نیست.بیا یه روز دیگه.باشه؟؟؟؟

من: من باید همین امروز برم شنا کنم کاری هم به دیگران ندارم.کاری ندارم دریا آروم یا طوفانی.درضمن من مثل یعضی ها ترسوووووو نیستم....حالا اگه دوست داشتی با من بیا.....

دریا صورتش سرخ شد و یه خورده من ...من .... کرد و گفت:

نخیرررررررررم...من ترسو نیستم....فقط دوست ندارم اعزراعییل رو توی دریا ملاقات کنم....

منم یه لحظه تمام وجودم لرزید ولی بعد به خودم خندیدم و گفتم:

واااای....دریا توروخدا بس کن.منکه مجبورت نکردم.درضمن منم اشتیاقی به دیدن اعزراعییل ندارم....

                              دریا هم که طبق معمول شیطونیش گل کرده بود گفت:                 

نکنه برات کارت دعوت فرستاده؟؟؟؟تو که عاشق هومنی و هنوزم ندیدیش میری اعزراعییل رو میبینی و اونوقت تو اعلامیه برات مینویسن "جوان ناکام باران" ......

دریا رفته بود  رو اعصابم دیگه کلافه شده بودم و گفتم:

دریااااااااااااااااااااااااااااا......میام ....

هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید وسط حرم و گفت:

باشه ....باشه....بیا دیگه من دهنم رو میبندم.چشم.میگم چیزه منم میخوام بیام......

نمیشه که رو حرف تو حرف زد............

منم که چشمام گرد شده بود گفتم:اِ اِ اِ.واقعا؟؟؟؟؟؟؟به به.تاحالا که میگفتی اعزراعییل دعوت نامه داده و فلان و بمان و از این جور حرفا....چی شد که حالا میخوای بیای؟؟؟؟

باران:آخه...آخه دیدم حیف که تا این جا اومدم تو دریا شنا نکنم.....

دریا:واقعا؟؟؟چه عجب.خوب بیا.حالا به جای اینکه وایسی منو نگاه کنی آماده شو.

نکنه میخوای با تاپ و شلوار لی بیای؟؟هی؟؟کجایی؟؟دریاااااااا؟؟

دریا سرش رو خواروند و گفت:هان...الان.وایسا....پس کجاس؟؟؟

منم گفتم:دریا دنبال چی میگردی؟؟بهونه که نمیاری؟؟؟

دریا همین طور که داش تموم وسایل هارو ریخت و پاش می کرد گفت:

نه بابا.منم میخوام بیام ملاقات ازراعیل.....

دریا دیگه داش میرفت رو اعصابم صدامو بردم بالا و بهش گفتم :

دریا دوباره شروع کردی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دریا خندید و گفت:نه بابا شوخی کردم.میگم چیزه.باران ای وای....

منم با حالت تعجب پرسیدم:باز چی شدههههههههههههه؟؟؟؟؟

دریا با حالت کسلی گفت:وای دیگه حال ندارم.باران لباس و وسایل شنای منو نیاوردی؟؟این جا که نیستن......

منم با خنده گفتم:نخیررررر خانوم.من وسایل خودم رو آوردم.لابد تو ماشین جا گذاشتی........

باران که داشت به اون مسیر طولانی نگاه میکرد گفت:

یه سؤال مپرسم بهم نخندی هاااااااااااا؟؟؟

من :نه بگو.واسه چی بخندم؟؟؟

باران: میگم...چیزه...نمیشه با تاپ و شلوارک اومد شنا کرد؟؟؟؟؟؟؟

منم یه دفعه یه خنده خیلی بلند کردم بعد دریا با اخم بهم نگاه کرد و بعدش گفتم:

باشه بابا.ببخشید.آخه دریا جون اگه این طوری بود که دیگه لباس شنا با لباس بیرونی تفاوتی نداشت.بدو بدو برو لباساتو بیار.تنبلی نکن خانم خانمااااااا.....پاشو دیگه....

باران که لجش در اومده بود گفت:باشه.میرم.من که دوس ندارم اینقدر زود اعزراعییل رو ببینم

فقط قبلش که میری تو دریا زیاد جلو نرووووووو ......

منم که دیگه اعصبی داد زدم:دریاااااااااااااااااااااااااااااااااا...............

همون موقع دریا بدو فرار کرد و برام شکلک در آورد.

چیکار کنیم دیگه کارشه.......

یه چند دقیقه بعد دیگه آمده شده بودم.میخواستم برم تو آب که یه دفعه یه موج خیلی خیلی خشن اومد جلو و تموم سر کله ام خیس شد.....

ناخودآگاه چند قدم رفتم عقب.......یه ترسی تو وجودم بود.نمیدونم چرا اون دریا حس خوبی رو به من  اِلقا نمی کرد.نمیدونم چرا حس میکردم میخواد یه اتفاقی چیزی بیافته...که یه دفعه به خودم گفتم:آهای باران کجایی؟؟این تأثیر حرف های دریا ست.تو که تاحالا تو دریا های بدتر از اینم شنا کردی .....بدو...بدو بزن به آب........

چند قدم رفتم جلو و

همون موقع دل رو زدم به دریا و رقتم توی آب..........

بچه ها امید وارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره عشقای واقعی

بااااااااای

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


كد بارش قلب


ابزار وبلاگنویسان
p30java
داغ کن - کلوب دات کام
 
   

تبادل لینک

خرید بک لینک

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

كد تقویم

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس