تبلیغات
kamran & Hooman - ××عشق همیشگیمی××تمام زندگیمی××همش تو رویاهامی و××مثل نفس باهامی.......
 
kamran & Hooman
سلطان سرزمین عاشقان کامران و هومن
صفحه نخست               تماس با مدیر          پست الکترونیک             RSS               ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : niloo M
نویسندگان
نظرسنجی
اگر به تو بگن تو میتونی همیشه در کنار کامران و هومن باشی و تمام علاقه خودتو بهشون بیان کنی یعنی به طور کلی میتونی باهاشون زندگی کنی اما دیگه به هیچ عنوان نمیتونی خانواده ات رو ببینی ، کدوم رو انتخاب میکینی؟؟





سیلااااااااااااااااااام.سلامی به اندازه ی نظراتون..........................

خوفیییییییییید؟؟؟؟؟منکه خیلی گشنه ام....دارم ضعف میکنم ماه رمضونیه..........

خوب دیگه بریم سراغ قسمت دوم داستان "عاشق همیشگی":

توی خونه ی کامران و هومن(از زبان هومن)

ما از تمرین رقص اومده بودیم.خیلی خسته بودیم

.حدودا سه ساعت و نیم در حال دنسینگ بودیم.کامران که دیگه بدتر طوری که کلید ماشین رو بی هوا پرت کرد که نفهمیدیم کجا رفت.

منم رفتم و کنار کامران توی اتاقش و با حالت بچه گانه ای گفتم:داداشییییییییییییی...

دادش گلممممممممم........کامیییییییییی......

کامران دوباره مثل همیشه از اون لبخند های آرامش بخش زد و گفت:

باز هومن خان از من یه چیزی میخواد.نههه؟؟؟؟؟

منم سرم رو خواروندم و با اخم گفتم:دستتون درد نکنه کامران خان.

عیبی داره ما با داداشمون اینجوری حرف بزنیم؟؟؟؟

کامران دوباره خندید و گفت:نمیدونم؟؟؟

آخه یه بار مثل زلزله ای و هرچی میگم میگی نهههههه.....

یه بارم مثل الان داری قربون صدقه ام میری ....

یه کاسه ای زیر نیم کاسه است.نه؟؟؟؟

منم خندیدم و گفتم:آره....نمیشه یه چیز رو از تو پنهون کرد.

راستش دلم هوس کرده برم دریا شنا کنم.... نگو نه....

کامران خندید و گفت:

هومن تو چند تا جون داری؟؟؟نکنه شربت های انرژی زا میخوری؟؟؟

داداشِ من ، ما سه ساعت و نیم تمرین رقص داشتیم.اصلا جون ندارم.بیا یه قهوه ی داغِ داغ بخوریم.خیلی میچسبه هاااااااا؟؟؟بیا...باشه؟؟؟

منم که خورده بود توی ذوقم گفتم:

نمیخوام...نه...نه...نه...اصلا خودم میرم...مگه تو بابامی؟؟؟؟؟؟

کامران گفت:نگفتم تا دست رد به سینه ات میخوره از این رو به اون رو میشی......

واااااای.هومن خیلی هوا گرمه.من میخوام برم یه دوش بگیرم.باور کن اصلا حال ندارم....باشه یه روز دیگه......

منم همین طور که داشتم وسایل شنا رو میزاشتم تو کیفم و هم چنین شیطونیمم گل

کرده بود گفتم باشه.باشه....خودم میرم........

کامران که پشتش به من بود گفت:به به.حرف گوش کن شدی هومن خان؟؟؟؟؟

منم که دیگه کارم تموم شده بود کیفم رو انداختم رو کولم و گفتم:

من همیشه حرف گوش کن بودم.....کامران بای باااااااای....

همون موقع کامران برگشت که باهام خداحافظی کنه پارچ آب یخ رو ریختم روش......

کامران هومن موقع فریادش رفت بالا و گذاش دنبالم و منم دِبرووووووووووو

پله ها رو دو تا دوتا میرفتم پایین و نزدیک بود بیافتم....

کامران: اگه دستم بهت نرسه هومن.....وایساااا....بهت میگم وایسااااااااااا.....

منم که داشتم از خنده قش میکردم وبراش شکلک در می آوردم وپله ها رو تند تند

پایین میرفتم گفتم:این مجازات کسی یه که دست رد به سینه من میزنه.

تازه برات بد که نشد .....خودت گفتی دارم از گرما میمرم...وااااایییییییی مردم از خنده.

کامران با عصبانیت گفت:آره....گفتم...اما گفتم میخوام برم حمام نه اینکه روی این کت گرون قیمت یه پارچ آب یخ بریزم......وایسااااااااا....بهت میگم وایساااااااا......

منم که دیگه از خنده مردم گفتم: وای وای وای......نمیدونستم داداشم اینقدر خسیسه...

کامران : من خسیس نیستم.....البته مثل بعضی ها هم ولخرج نیستم..تو هم هی نرو تو جاده فرعیییییییییییی......

بالاخره پله ها تموم شد که رسیدم پایین .همون موقع کامرانم رسید پایین.وااااای....

کلید ماشین کجاس؟؟؟ای کامران خدا بگم چیکارت نکنه..همین طور بی هوا پرت میکنی میریییییییییی.............

همون طور که داشتم دنبال کلید میگشتم یه دفعه کامران محکم از پشت گردنم رو گرفت و

گفت:آهااااااااان....هومن خان گیر افتادی...نه؟؟؟

همون موقع یه یخ از لباس کامران افتا پایین و کامران گفت:

واااااییییییی ......یخیدم.....وایییییییییییی.......

منم بلند زدم زیر خنده...همون موقع محکم تر گردنم رو فشار داد.....و گفتم:

آییییییی...درد میاد.......داداشیییییییی...ول کن

کامران یه نیش خند زد و گفت:

آره...درد میاد.که روی دادش بزرگترت آب یخ میریزی؟؟؟؟ها؟؟؟بگو غلط کردم بدو.....

منم خندیدم و یه دفعه چشمم به کلید خورد.کنار گلدون بود.بعد گفتم:

داداش یه لحظه ولم کن.....کار دارم ....میخوام با گل بهت بگم...

کامران:نخیرررر.اول میگی غلط کردم بعد دوباره با گل میگی.......

من:آخه من که نمیخواستم داداش بزرگترم رو اذیت کنم....فقط میخواستم خنک بشه ..همین......داداش؟؟؟؟

کامران همون موقع ولم کرد و گفت:باشه ولی وای به حالت اگه دروغ گفته باشی هااااااا؟؟

منم این فشفشه رفتم طرف گلدون و تند کلید ماشین رو برداشتم و گفتم:

الهییییییییییییی برای داداش گلم نمیرم که این قدر ساده است.....

بعدشم زدم زیر خنده و گفتم:غلط کریدیییییییییییییییییییییییی.........بای باااااااااای دادایییییی

کامران که پاک گیج شده بود هم خندید و هم اعصبانی شده بود گفت:

ای بی ادب.....بالاخره که بر میگردی خونه آقا هومن....بعدم سرش رو تکون داد و رفت.....

خیلی تند ماشین رو روشن کردم و رفتم به طرف دریا.....

توی جاده کلی گاز دادم و مار پیچ میرفتم......نمیدونم!!! انگار یه چیزی منو به طرف دریا میکشوند.....انگار فرمون دست من نبود.......یه حس خیلی خاصی بود ، طوری که اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم به اونجا.ماشین رو پارک کردم.کیفم رو برداشتم.پاهام دست خودم نبود.خیلی تند تند حرکت میکرد.طوری که داشتم میافتادم...ولی خیلی خیلی زود به ساحل رسیدم....

از شانس منم دریا زیاد آروم نبود.....موج های خیلی خشنی بودن.....نمیدونم چرا یه حسی داشتم....یه حسی که اصلا قابل توصیف نیست....کیفم رو پرت کردم روی ماسه ها و کفشم رو درآوردم...جای پاهام رو ماسه ها میموند.....رفتم و روی یه سخره نشستم......

دستم رو به طرف سخره تکیه دادم و صورتم رو به طرف آسمون بلند کردم.....توی دلم بلند فریا زدم خدااااااااااااااااااااااا..........

چرا؟؟چراااااااااااا؟؟؟؟آخه چرا من تاحالا عاشق نشدم؟؟؟؟چرا تاحالا با اینکه یه عالمه دختر دیدم که برام گریه کردن ولی من هیچ حسی نداشتم؟؟؟؟وااااااای........

نمیدونم؟؟؟لابد عاشق شدن لیاقت میخواد که من نداشتم...هِی.....

به خودم گفتم: هی هومن...یادته چند روز پیش دوست صمیمی دوران دبیرستان "سام" رو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

یادته با چه شور و شوقی از عشقش سوگند میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟یادته اشک شوق ریخت؟؟؟

یادته گفت :هومن نمیدونی چه حسی وقتی که دیدمش قلبم خیلی خیلی تد میزد....خیلی تد.....

کف دستم عرق میکرد....

میگفت:وقتی که بستنی از دستم ول شد و ریخت تو لباسش ، بهم نگاه کرد......

یه نگاه که خودم فکر میکردم باید پر از خشم باشه اما پر از مهربونی و صمیمت بود.

انگار چشمام به چشماش قفل شد.....انگار زمان ایستاد.....لحظه ی شیرینیه!!!

خیلی شیرین.......طوری که خودت میفهمی داره یه اتفاقایی توی اون قلب کوچیکت میافته"

ولی من هیچ وقت همیچن حسی نداشتم.....واسه همین درکش نمیکردم.........

و فقط بهش یه لبخند میزدم که یعنی بهت تبریک میگم......یعنی خوش به حالت.....

یعنی........یعنی من که هیچ وقت هم چین حسی نداشتم.....همون موقع یه قطره ی اشک

گون هامو تر کرد....همون مو قع بارون گرفت!!!!

آسمان خیلی صاف بود و اصلا هیچ ابری توش دیده نمیشد........

نمیدونم.......خندم گرفت.....خنده ای که از گریه ام تلخ تر بود......شاید آسمون هم داره باهام همدردی میکنه!!!!!!!!!!!

باران!!!!!چه زیباست......البته نه برای من .....فقط برای عاشقان و معشوقان....................

توی همین حال و هوا بودم که یه صدایی شنیدم........اول فکر کردم خیالاتی شدم....

ولی.....ولی بعد دوباره اون صدا رو شنیدم.......مثل صدای ناله بود....

"کمک......کمک............آهای.کسی این جاها نیست؟؟؟؟؟

کمک.........کمک.......کمک کنید............"

بچه ها امید وارم خشتون بیاد

نظر یادتون نره عاشقای واقعیییییییییی

 با بااااای

امید وارم که در آینده ای نه چندان دور به ایرن بازگردند........





نوع مطلب :
برچسب ها :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


كد بارش قلب


ابزار وبلاگنویسان
p30java
داغ کن - کلوب دات کام
 
   

تبادل لینک

خرید بک لینک

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

كد تقویم

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس